به قلم استاد فرزانه حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله) بخش دوم

آیه تطهیر و جایگاه والای اهل بیت علیهم السلام

  

   بخش اول                           پی نوشت ها

 

خلاصه و جمع‌بندي


از آنچه كه گذشت، مي‌توان نتيجه گرفت:
1 ـ واژه‌ي‌ "أهل البيت" در لغت و حتي در قرآن كريم، معناي عامي دارد و بر تمام كساني كه ارتباط با صاحب بيت دارند و از نظر عرف اهل آن خانه به حساب مي‌آيند، حتي همسر انسان، اطلاق شده است، چنان كه بر همسر خليل حق تعالي، حضرت ابراهيم (عليه السلام) اطلاق شده است.
2 ـ با توجه به قراين داخلي و خارجي، "أهل البيت" در اين آيه، مصاديق خاصي دارد و معناي لغوي آن، مراد نيست. مرحوم استاد علامه‌ي‌ طباطبايي ذيل همين آيه مي‌فرمايد: در عرف قرآن، لفظ "أهل البيت" اسم خاص براي خمسه‌ي‌ طيبه است و بر ديگران اطلاق نمي‌شود، هر چند كه از اقربا و خاصّان آن حضرت باشند و به حسب عرف عام، اطلاق "أهل البيت" بر آنها نيز صحيح باشد. با توجه به آنچه گذشت روشن مي‌شود كه مراد ايشان از "عرف قرآن" استعمال اين كلمه در آيه‌ي‌ تطهير است.
3 ـ كساني جزو اهل بيت شمرده مي‌شوند كه داراي سنخيّت روحي لازم، با پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) باشند.
4 ـ پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به عنوان مفسّر و مبيّن رسمي وحي، به صورت‌هاي گوناگون حضرت علي، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) را مصاديق آيه‌ي‌ تطهير معرفي كرد. عمل آن حضرت نشان مي‌دهد كه آن بزرگواران، اين سنخيت روحي را دارا بودند.
5 ـ شواهدي نيز اين سنخيت را تأييد مي‌كند:
الف) بر اساس آيه‌ي‌ مباهله، علي (عليه السلام) به منزله‌ي‌ جان رسول خداست: "أنفسنا و أنفسكم"115  قهراً چنين كسي، سنخيت روحي با آن حضرت خواهد داشت. افزون بر اين، ملازمت و همراهي آن حضرت با پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غار حرا116 ، كه خلوت‌گاه مخصوص آن حضرت براي عبادت بود، حكايت از همين مطلب مي‌كند.

ب) فاطمه‌ي‌ زهرا (عليها السلام) كفو و هم شأن جان رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)، يعني امير المؤمنين (عليه السلام) است: "لولا أنّ الله تعالي خلق أميرالمؤمنين لم يكن لفاطمة كفْو علي وجْه الأرض، آدم ومن دونه"117  كفو بودني كه در اين روايت آمده، مطلق است و شامل همه‌ي‌ شئون علمي118 ، معنوي و روحاني مي‌شود و فقط مختصّات امامت از آن خارج است. اطلاق كفو بودن، اقتضا مي‌كند زهرا (عليها السلام) نيز همانند علي (عليه السلام) سنخيت روحي با رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) داشته باشد.
ج) امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) نيز براساس ادلّه‌ي‌ نقلي و عقلي در مشتركات امامت، مانند اميرالمؤمنين (عليه السلام) هستند و در اين جهت فرقي با آن حضرت ندارند؛ زيرا به فرموده‌ي‌ عالم آل محمّد، حضرت علي بن موسي الرضا (عليهما السلام) در جامع مرو: امامت، منزلت انبيا، ارثيّه‌ي‌ اوصيا، خلافت الهي، جانشيني رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و جايگاه اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.... [از اين رو] امام، يگانه‌ي‌ دوران است كه كسي با او هم افق نيست، هيچ عالمي معادل او نيست، جانشين، همانند و نمونه‌اي ندارد: "إنّ الإمامة هى منزلة الأنبياء وإرث الأوصياء، إنّ الإمامة خلافة الله وخلافة الرسول (صلي الله عليه و آله و سلم) ومقام أميرالمؤمنين (عليه السلام)... الإمام واحد دهره، لايدانيه أحد ولا يعادله عالم ولا يوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظير...".119
شاهد ديگر بر اين مطلب، گفتار علي (عليه السلام) است كه مي‌فرمايد: روزي يك بار و شبي يك بار بر پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وارد مي‌شدم و گاهي نيز او بر من وارد مي‌شد. آن‌گاه كه من بر او وارد مي‌شدم همسرانش را از اطاق بيرون مي‌كرد به گونه‌اي كه جز من و او كسي در اطاق نبود. امّا وقتي كه او به خانه‌ي‌ من مي‌آمد، فاطمه و فرزندانم را بيرون نمي‌كرد. وقتي از او پرسش مي‌كردم، جوابم را مي‌داد و آن‌گاه كه سئوالاتم تمام مي‌شد او شروع مي‌كرد...: "وقد كنت أدخل علي رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) كلّ يومٍ دخلةً وكلّ ليلة دخلةً فيُخَلّينى فيها، أدور معه حيث دار، وقد علم أصحابُ رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) أنّه لم يصنع ذلك بأحدٍ من النّاس غيرى فربّما كان فى بيتى يأتينى رسولُ الله (صلي الله عليه و آله و سلم) أكثر ذلك فى بيتى وكنتُ إذا دخلت عليه بعض منازله أخلانى و أقام عنّى نسائه. فلا يبقي عنده غيرى وإذا أتانى للخلْوة معى فى منزلى لم تقم عنّى فاطمةُ ولا أحدٌ من بنىّ، وكنت إذا سألته أجابنى وإذا سكتّ عنه و فنيتْ مسائلى ابتدأنى".120  اين كه مي‌فرمايد: وقتي به خانه ما مي‌آمد فاطمه و فرزندانم را بيرون نمي‌كرد،نشان سنخيت روحي اعضاي خانواده با علي (عليه السلام) است. بدين ترتيب، آن دو سرور جوانان بهشت نيز سنخيت روحي با جدّ بزرگوار خود (صلي الله عليه و آله و سلم) داشتند.
تذكّر: با توجّه به آنچه كه راجع به حسنين (عليهما السلام) گفتيم، ساير ائمّه (عليهم السلام) نيز از اين سنخيت برخوردارند. بنابر اين، آنان نيز مصداق آيه‌ي‌ تطهير خواهند بود. بدين ترتيب ادعاي شيعه كه تمام امامان (عليهم السلام) را جزو اهلبيت مي‌داند، اثبات مي‌شود. امام حسين (عليه السلام) از پدرش نقل كرده است كه فرمود: بر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) وارد شدم در حالي كه در خانه‌ي‌ امّ سلمه بود و آيه‌ي‌ تطهير بر او نازل شده بود. رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به من فرمود: يا علي! اين آيه درباره‌ي‌ تو و نوه‌هايم (حسن و حسين) و امامان بعد از تو است. گفتم: يا رسول الله! امامان بعد از تو چند نفر هستند؟ فرمود: يا علي! اوّل آنها تو هستي، سپس فرزندانت حسن و حسين و بعد از حسين فرزندش علي و.... اسامي دوازده امام به همين ترتيب بر ساق عرش نوشته شده است. از خداي سبحان پرسيدم: اين افراد چه كساني هستند؟ فرمود: اي محمّد! اينها امامان بعد از تو هستند كه مطهّر و معصومند و دشمنانشان ملعون هستند.121

بخش سوم: شبهه‌ها



چنان كه گذشت اين آيه دلالت بر عصمت مخاطبان آن، يعني اهل بيت (عليهم السلام) دارد، ليكن برخي از مفسرانِ اهل سنت در اين مسئله خدشه كرده‌اند. محمد جمال الدين قاسمي در تفسير محاسن التأويل122  اشكالاتي را مطرح كرده ، كه عمده‌ي‌ آنها از اين قرار است: اول: از ابن تيميّه123  نقل مي‌كند كه وي گفته است: اين آيه، دلالت بر عصمت علي (عليه السلام) ندارد؛ چون خبر از اراده‌ي‌ الهي مي‌دهد و مي‌گويد: خدا، تطهير اهل البيت را اراده كرده است، ليكن دليلي نداريم كه اين اراده‌ي‌ الهي حتماً واقع شده باشد، چنان كه در بسياري از آيات قرآن كريم از اراده‌هاي الهي خبر داده شده، در حالي كه همه‌ي‌ آنها واقع نگرديده است.124
جواب: اگر چه ايشان به تقسيم اراده‌ي‌ الهي به تكويني و تشريعي توجه داشته، ليكن اين دو را با هم خلط كرده است. در آيه‌ي‌ تطهير (33 احزاب) اراده‌ي‌ تكويني مقصود است كه تخلف نمي‌پذيرد در حالي كه در آياتي، كه به قول ايشان تخلف پذيرفته، اراده‌ي‌ تشريعي مقصود است.
دوم: دعاي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، كه پس از جمع كردن آنها در زير عبا فرمود: "اللّهمّ هؤلاء أهل بيتى فأذهب عنهم الرجس"، دلالت مي‌كند كه آنها معصوم نبوده‌اند؛ زيرا چنين دعايي براي معصوم، تحصيل حاصل و كاري لغو است.125 جواب: پاسخ نخست از اين اشكال، كه به اصطلاح جواب نقضي است، اين است: اگر واقعاً چنين باشد پس "إهدنا الصراط المستقيم"126 كه پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در نماز و غير نماز مي‌گفت و هدايت الهي را طلب مي‌كرد، چه معنايي داشت؟ مگر آن حضرت هدايت شده نبود كه چنين دعا مي‌كرد؟
پاسخ دوّم كه جوابي حلّي است اين است: هدايت، اذهاب رجس، تطهير، غفران و امثال آن داراي مراتب و درجات است كه از ابتدايي‌ترين مرحله شروع مي‌شود و تا بي‌نهايت ادامه دارد. اگر مراتب نازله و اوليه‌ي‌ اين امور با عصمت ناسازگار باشد، مراتب عاليه‌ي‌ آن سازگار است. چنان كه در مقابل اينها كفر، شرك، جحد و انكار، طغيان، معصيت و امثال آن نيز داراي مراتب و دركات است. از اين رو پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و ساير معصومين (عليهم السلام) و هدايت شدگان نيز با وجود دست‌يابي به مراحل عاليه‌ي‌ هدايت، مرتبه‌ي‌ عالي‌تر را طلب مي‌كردند127  در بقيه‌ي‌ امور، يعني تطهير، اذهاب رجس و... نيز اين‌گونه است. افزون بر اين، در اين گونه از ادعيه، ادامه‌ي‌ توفيقِ حركت در صراط مستقيم، توفيق ادامه‌ي‌ اذهاب رجس، تداوم تطهير و امثال آن، مطلوب است. از اين جهت تحصيل حاصل نخواهد بود؛ چون ادامه‌ي‌ توفيق غير از اصل آن است.128

تذكّر: دعاي پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شاهدي بر تكويني بودن اراده‌ي‌ الهي است؛ زيرا:
1 ـ ظاهر برخي روايات اين است كه اين بخش از آيه بعد از دعاي پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شده است.
2 ـ پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مستجاب الدعوه بوده است و گر نه "أُدْعوني أسْتجب لكم"129، "أُجيب دعوة الداع إذا دعان"130 بي‌معنا خواهد بود؛ زيرا اگر اين وعده‌ي‌ الهي درباره‌ي‌ دعاي آن حضرت تحقق پيدا نكند درباره‌ي‌ هيچ كس تحقق پيدا نخواهد كرد.
3 ـ معناي تشريعي بودن اراده‌ي‌ الهي در اين آيه، اين است كه: اي پيامبر! دعاي تو را درباره‌ي‌ اهل بيت مبني بر ارائه‌ي‌ برهان و ملكوت آسمان و زمين، مستجاب نكرديم و برهان خود را به آنان ارائه نخواهيم كرد. آنان نيز همانند ديگران برابر اراده‌ي‌ تشريعي مأمور به تطهير و اذهاب رجس هستند. در حالي كه چنين ادعايي را هيچ كس نمي‌تواند درباره‌ي‌ آن حضرت داشته باشد.
4 ـ بنابر اين، حتّي اگر خمسه‌ي‌ طيّبه مصداق منحصر آيه‌ي‌ تطهير نباشند و آيه، ديگران را نيز شامل شود، دعاي آن حضرت درباره‌ي‌ آنان مايه‌ي‌ افتخار و مباهات آنهاست، توفيقي كه نصيب شخصيتي مانند امّ‌سلمه نيز نشد.
سوم: آيه‌ي‌ تطهير، شامل همسران رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)، اميرالمؤمنين، فاطمه‌ي‌ زهرا، حسن و حسين (عليهم السلام) مي‌شود، ليكن چون فاطمه‌ي‌ زهرا، شوهر و فرزندانش اخصّ از همسران آن حضرت هستند، اين دعا را در حق آنها فرمود و در حق همسران خود نكرد. 131
به عبارت ديگر: آيه، اختصاص به خمسه‌ي‌ طيّبه ندارد، بلكه همسران آن حضرت را نيز شامل است. پس دعاي آن حضرت دلالت بر عصمت آنها نمي‌كند چنان كه آيه‌ي‌ مزبور، دلالت بر عصمت ندارد؛ چون كسي در مورد همسران آن حضرت ادعاي عصمت نكرده است.
جواب: همان‌گونه كه قبلاً گذشت همسران پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هرگز داخل در آيه‌ي‌ تطهير نيستند، چون با اين احتمال، آيه معناي صحيحي پيدا نخواهد كرد. بدين جهت، دعاي آن حضرت دليل بر اختصاص آيه به خمسه‌ي‌ طيّبه است، نه دليل بر اخصّ بودن آنان.
چهارم: آيه، دلالت بر عصمت از خطا نمي‌كند؛ زيرا خدا، همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را مأمور به ترك خطا نكرده است، بلكه خطاهاي آنها را مانند خطاهاي ديگران مي‌آمرزد. آن گاه به دعاهايي از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اشاره كرده كه آن حضرت از خدا خواسته است او را از خطا دور و پاك گرداند.132
جواب: اوّلاً، گفته شد كه بر هر نوع پليدي و ناپسندي "رجس" اطلاق شده است. افزون بر اين، "الف و لام" جنس يا استغراق كه بر سر آن آمده هرگونه پليدي و امر نامطلوب را شامل مي‌شود.133
از سوي ديگر، شكي نداريم كه خطا يكي از امور نامطلوب و ناپسند است. بنابراين، وقتي كه آيه مي‌گويد: جنس پليدي: "الرجس" از اهل البيت برداشته شده است، طبعاً اشتباه و خطا نيز از جمله امور برداشته شده خواهد بود.
ثانياً، لازم نيست تمام فروع و شاخه‌هاي عصمت از اين آيه فهميده شود، يعني حتي اگر بپذيريم كه اين آيه فقط دلالت بر عصمت از گناه مي‌كند، در عين حال مي‌گوييم: ادله‌ي‌ ديگر دلالت بر عصمت از خطا مي‌كند.
ثالثاً، اين بخش از آيه ارتباطي با همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ندارد تا عدم مصونيت آنها از خطا، دليل مدعا قرار گيرد.
رابعاً، دعاهاي پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره‌ي‌ خطا همانند دعاها و استغفارهاي آن حضرت از گناه است. هر جوابي كه درباره‌ي‌ دعاي آن حضرت درباره‌ي‌ گناه گفتيم، با آن كه بي‌ترديد معصوم است، همان جواب درباره‌ي‌ خطا و اشتباه نيز قابل ارائه است.
پنجم: اهل سنت مي‌گويند: معصومي غير از پيامبر نداريم. شيعه نيز مي‌گويد: معصومي غير از پيامبر و امام نداريم. پس هر دو فرقه قبول دارند كه همسران و دختران پيامبر و ديگران، معصوم نيستند. از سوي ديگر پيغمبر چهار نفر غير از خود را زير عبا جمع كرد و در حق آنان دعا فرمود (علي، فاطمه، حسن و حسين "عليهم‌السلام"). با توجه به اين كه فاطمه‌ي‌ زهرا امام نيست و هيچ يك از دو فرقه‌ي‌ شيعه و سني درباره‌ي‌ او ادعاي عصمت نكرده‌اند، معلوم مي‌شود كه دعاي پيامبر براي اين چهار نفر در زير عبا دعاي بر عصمت نبوده است.134
جواب: هيچ شيعه‌اي نگفته است كه عصمت اختصاص به پيامبر و امام دارد. علماي شيعه اتفاق نظر دارند كه گرامي دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) معصوم است و كسي در اين امر بديهي ترديد نكرده است. از اين رو تركيب "چهارده معصوم" در كنار تركيب "دوازده امام" از تعابير رايج و مشهور نزد شيعيان است. حتي عقيده‌ي‌ شيعه بر اين است كه امكان دارد افراد ديگري غير از اين چهارده نفر نيز معصوم باشند، مانند زينب كبري، حضرت ابوالفضل، حضرت علي اكبر (عليهم السلام) و...، ليكن دليلي بر عصمت آنها نداريم چنان كه دليلي بر عدم عصمت آنها نيز نداريم. اما درباره‌ي‌ پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، فاطمه‌ي‌ زهرا (سلام‌الله‌عليها) و دوازده امام (عليه السلام) دليل داريم كه معصوم از هر گناه و خطايي بوده و هستند چنان كه درباره‌ي‌ انبياي گذشته نيز دليل بر عصمت داريم.
در ميان اهل سنت نيز افرادي چون فخر رازي، با آن كه در بسياري مسائل، از مبدأ تا معاد مناقشه كرده،135 ليكن مناقشه‌اي در عصمت صديقه‌ي‌ كبري (سلام‌الله‌عليها) از او مشاهده نشده است. اين مسئله، نشان مي‌دهد كه مفسر محترم، نه تنها آگاهي لازم از عقايد شيعه نداشته، بلكه تسلّط كافي بر مطالب علماي اهل سنت نيز نداشته است.
ششم: در پايان مي‌گويد: بر فرض كه آيه‌ي‌ تطهير دلالت بر عصمت داشته باشد امر زايدي را دلالت كرده؛ چون ما معتقديم كه عصمت از شرايط امامت نيست.136
جواب: حق، اين است كه تمام نزاع و اختلاف به همين مطلب برمي‌گردد. چون نتوانستند امام و خليفه‌ي‌ رسول خدا را بالا ببرند، امامت و خلافت را پايين آوردند وگرنه در جاي خودش بحث و اثبات شده است كه عصمت مطلقه يكي از اصلي‌ترين شرايط امامت است، يعني همان‌گونه كه در پيغمبر، عصمت  شرط است در امام و خليفه‌ي‌ پيغمبر نيز وجود عصمت ضروري است؛ زيرا او از همان موقعيت برخوردار است.137
هفتم: آلوسي نيز با تشبّث به بعضي از جملات نهج البلاغه تلاش كرده تا در عصمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و به تبع آن در عصمت بقيه‌ي‌ اصحاب كسا خدشه وارد كند. در تبيين يكي از اين اشكالات مي‌گويد:138
علي (كرّم‌الله‌وجهه) خطاب به اصحابش مي‌گويد: "لا تكفّوا عن مقالةٍ بحقٍّ أو مشورةٍ بعدْلٍ، فإنّى لستُ فى نفسى139  بِفوْق أن أُخطيءَ ولا آمن من ذلك فى فعلى إلّا أن يكفى الله140 من نفسى ما هو أملك به منّى".141
از گفتن حق و طرف مشورت عادلانه با من قرار گرفتن، مضايقه نكنيد؛ زيرا من (اگر خودم باشم و خودم) برتر از خطا نيستم و خود را ايمن از اشتباه در كارهايم نمي‌بينم. جز اين كه خداوندي، كه از من به من مالك‌تر و صاحب اختيارتر است، در اين امر (امنيت و مصونيت از خطا) مرا كفايت (و كفالت) كند.142اندك تأملي در خود جمله و قبل و بعد آن، نشان  مي‌دهد كه آلوسي يا خطبه را در نهج البلاغه نديده، يا اين كه در آن انديشه نكرده است. با آن كه ظاهر كلامش اين است كه از نهج البلاغه نقل مي‌كند.
جواب: اميرالمؤمنين (عليه السلام) بعد از شمارش حقوق متقابل رعيت و والي و مواجه شدن با ثنا و تمجيد طولاني يكي از اصحاب، جملاتي را در پاسخ آن صحابي بيان فرمود تا به اين جمله رسيد. ابن ابي‌الحديد، شارح معتزلي نهج البلاغه در اينجا چند مطلب دارد:
1 ـ ظاهر اين كلام، دلالت بر عدم عصمت مي‌كند.
2 ـ شايد آن حضرت اين جملات را از روي فروتني گفته باشد: "علي سبيل هضم النفس" چنان كه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز فرمود: "ولا أنا إلّا أن يتداركنى الله برحمته".143 اين جمله، مرادف همان جمله‌ي‌ اميرالمؤمنين (عليه السلام) است. 3 ـ دنبال اين كلام مي‌فرمايد: "أخرجنا ممّا كنّا فيه إلي ما صلحنا عليه، فأبدلنا بعد الضلالة بالهدي، وأعطانا البصيرة بعد العمي".144 علي (عليه السلام) در اين سخن اشاره به شخص خودش ندارد؛ زيرا آن حضرت سابقه‌ي‌ كفر نداشت تا بگويد ما را از آنچه كه در آن بوديم اخراج و به صلاح داخل كرد. ضلالت‌ما را به هدايت مبدّل گردانيد و پس از كوري بصيرتمان بخشيد. اينها كلماتي است كه با آن‌ها به قوم خود خطاب كرده، ليكن به گونه‌اي سخن گفت كه گويا خودش داخل در آن 145سپس در توجيه بيانات آن حضرت مي‌گويد: شايد بتوان گفت: منظور آن حضرت اين است كه اگر الطاف الهي نمي‌بود و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مبعوث نمي‌شد همه‌ي‌ ما بر مذهب بت‌پرستي مي‌بوديم. چنان كه خداوند متعالي به رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: "ووجدك ضالّاً فهدي"146منظور اين آيه، ضلالت بالقوه است، نه ضلالت بالفعل. به عبارت ديگر: منظور خداي سبحان اين نيست كه (معاذ الله) آن حضرت ضلالت يا كفر داشت و خدا هدايتش كرد، بلكه منظور اين است كه اگر هدايت و اِصطفاي الهي نمي‌بود تو نيز مانند يكي از آحاد مردم بودي و در معرض ضلالت قرار داشتي.147  مؤيد كلام شارح معتزلي قيد "فى نفسى" است كه در كلام آن حضرت آمده، ولي در كلام آلوسي نيامده است. حضرت علي (عليه السلام) با اين قيد از خودش سلب استقلال كرده، مي‌فرمايد: اگر هدايت و صيانت الهي نباشد من نيز مانند شما بشري عادي هستم و از آن جهت كه بشرم همانند ديگران در معرض خطر قرار دارم. چنان كه همانند ديگران زندگي عادي و معمولي دارم.
به عبارت ديگر علي (عليه السلام) با قيد "فى نفسى" اشاره به جنبه‌ي‌ شخصي و بُعد مُلكي خود و با قيد "إلّا أن يكفى الله من نفسى..." اشاره به جنبه‌ي‌ شخصيتي و بُعد ملكوتي خود كرده است. با آن قيد، از خود نفي استقلال و با اين قيد، براي خود اثبات ارتباط با خداي متعالي كرده است. چنان كه آيه‌ي‌ شريفه‌ي‌ "قل إنّما أنا بشر مثلكم يوحي إليّ..."148 همين دو جنبه را براي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اثبات مي‌كند.
هر شيعه‌ي‌ آگاه كه براي حضرت علي (عليه السلام) يا ديگر ائمه و فاطمه زهرا و ساير انبيا (عليهم السلام) و شخص رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ادعاي عصمت كرده، با توجه به اين ارتباط معنوي و روحاني بوده است، نه به صورت استقلالي و شخصي.
هشتم: جمله‌ي‌ ديگري كه آلوسي بدان اشاره كرده، اين است: "اللّهمّ اغفرلى ما تقرّبتُ به إليك بلسانى ثم خالفه قلبى"؛ خدايا! بر من ببخش آن گفتارهاي زباني كه با آن به تو تقرّب مي‌جويم ولي قلبم راه مخالفت با آن را مي‌پويد.149

البته نظير اين گونه دعا در كلمات آن حضرت، فراوان يافت مي‌شود، چند نمونه‌ي‌ آن در قبل و بعد همين جمله‌ي‌ نهج البلاغه آمده و نمونه‌هاي ديگري نيز در ابتداي دعاي شريف كميل آمده است. آلوسي پس از نقل اين جمله مي‌گويد: بعيد است كه انسان بگويد: آن حضرت نيز مانند رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در اين گونه از ادعيه قصد تعليم و ياد دادن ديگران را داشته است.150
جواب: اوّلاً، ما معتقديم كه آيه‌ي‌ مباهله دلالت مي‌كند علي (عليه السلام) به منزله‌ي‌ جان رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بوده است: "أنفسنا وأنفسكم"151. بنابراين، تمام خصوصيات نبي اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حضرت علي (عليه السلام) وجود دارد، مگر چيزهايي كه از ويژگي‌هاي رسالت است و اختصاص به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دارد. بدين ترتيب، علي بن ابي طالب (عليه السلام) نيز همانند رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) داراي عصمت مطلقه است. پس هيچ بُعدي ندارد كه آن حضرت نيز در صدد تعليم ديگران بوده باشد و اگر قايل به عصمت مطلقه درباره‌ي‌ آن دو بزرگوار نباشيم، اصلاً معنا ندارد كه در باره‌ي‌ رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) توجيه كنيم و بگوييم: قصد تعليم داشته است؛ چون اين توجيه و امثال آن در صورتي صحيح است كه احتمال صدور گناه از گوينده‌ي‌ چنين دعايي محال باشد. از اين رو روشن نيست كه ايشان به چه دليل گفته است: "احتمال قصد تعليم در خصوص حضرت علي (عليه السلام) بعيد است"؟
ثانياً، اگر دليل عقلي معتبر بر مسئله‌اي اقامه شد ولي دليل نقلي، مخالف آن بود چاره‌اي جز توجيه دليل نقلي نداريم. لزوم عصمت انبيا و ائمّه (عليهم السلام) از مباحثي است كه دليل عقلي معتبر بر آن دلالت دارد. لذا بايد اين‌گونه ادعيه و ساير دلايل نقلي را توجيه كرد.

توجيه مقبول


"قصد تعليم داشتن در اين‌گونه از ادعيه"، كه گاهي از جانب علماي شيعه نيز مطرح مي‌شود، جواب قانع كننده‌اي نيست كه بتوان با تكيه بر آن حلّ اشكال كرد.152 بهتر است كه در جواب اين‌گونه  بگوييم:
1 ـ استغفاري كه در اين ادعيه مطرح است، استغفار دفعي است، يعني استغفاري كه مانع عروض غفلت و گناه مي‌شود، نه استغفار رفعي كه براي از ميان برداشتن و زايل كردن گناه و خطاي موجود است، مَثَل آنان مَثَل كسي است كه پارچه‌اي بر روي آينه‌ي‌ شفاف آويزان مي‌كند تا غبار بر چهره‌ي‌ آن ننشيند، نه مانند كسي كه بر روي آينه‌ي‌ غبار گرفته‌اش دستمال مي‌كشد تا غبارروبي كند!
2 ـ جواب ديگري كه صاحب كشف الغمّه نيز گفته153، اين است كه:
آن ذوات مقدّس، هميشه و با تمام وجود متوجّه باري تعالي بوده، قلب آنان مالامال از عشق به او است و پيوسته مراقب اين توجّه و عشق هستند. عبادت و توجّه آنها مانند كسي است كه خدا را مي‌بيند و متوجّه اين نكته هستند كه خدا نظاره‌گر اعمال آنهاست: "أُعبد  الله كأنّك تراه فإن لم تكن تراه فإنّه يراك"154 با توجّه به اين مرتبه و موقعيت است كه حشر و نشر خود با مردم و توجّه و ارتباطشان با عالم كثرت را مايه‌ي‌ غبار گرفتگي دل خويش مي‌انگارند و هر وقت كه از آن مرحله‌ي‌ عالي و مرتبت رفيع پايين آمدند و به ماسوي الله توجّه نمودند خود را گناه كار به حساب مي‌آوردند، هر چند كه اين حشر و نشر با بندگان خدا براي ديگران امري مباح و حتي پسنديده و مطلوب است. از اين رو براي خلاصي از اين گرفتگي و نجات از اين بند، استغفار مي‌كنند. بنابر اين تحليل، استغفار آنان براي رفع است، ليكن نه براي رفع گناه اصطلاحي، بلكه براي رفع چيزي است كه نسبت به شهود تامّ و استغراق محض گناه محسوب مي‌شود.
حديثي از پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) معروف است كه فرمود:

"إنّه ليُغان علي قلبى حتي أستغفر فى اليوم مأة مرة"(155  يا اين كه فرمود: "إنّه ليغان علي قلبى وإنّى لأستغفر بالنهار سبعين مرّة".156 مراد از غين و غبار در اين گونه احاديث، غين و غبار اصطلاحي نيست، بلكه آن حضرت و ساير انسان‌هاي كامل در مقامات عالي چيزهايي را غبار روح و مانع مشاهده‌ي‌ جمال الهي و رهزن توجّه به او مي‌دانند كه آن امور نه تنها براي ديگران چنين حالتي را ندارد، حتّي ممكن است مايه‌ي‌ تقرّبشان به خدا نيز گردد. از اين جهت گفته‌اند: حسنات ابرار و نيكان، سيّئه و گناه براي مقربان محسوب مي‌شود: "حسنات الأبرار سيئات المقرّبين".
نهم: آلوسي در ادامه مي‌گويد: اگر آيه‌ي‌ تطهير دلالت بر عصمت اهل بيت داشته باشد بايد آيه‌ي‌ "ولكن يريد ليطهّركم وليتمّ نعمته عليكم لعلّكم تشكرون"157 نيز دلالت بر تطهير همه‌ي‌ اصحاب بكند. (و چون در آيه‌ي‌ دوم چنين ادعايي قابل قبول نيست، در آيه‌ي‌ اوّل نيز نمي‌توان آن را مطرح كرد).
جواب: در بحثي كه از اين آيه خواهيم داشت158 روشن خواهد شد كه منظور از اراده‌ي‌ مطرح شده در اين آيه، اراده‌ي‌ تشريعي است، در حالي كه مراد از اراده‌اي كه در آيه‌ي‌ تطهير اهل بيت (عليهم السلام) آمده، اراده‌ي‌ تكويني است.
افزون بر اين، قياس اين دو آيه با يكديگر صحيح نيست؛ چون در آيه‌ي‌ سوره‌ي‌ مائده فقط "ليطهركم" آمده  است، در حالي كه در آيه‌ي‌ تطهير، قبل از "ليطهركم" فرموده: "ليذهب عنكم الرجس". با توجّه به اين كه گفته شد: "رجس" هر نوع پليدي را شامل مي شود و "الف و لام" جنس نيز بر سر آن آمده است، پس تمام پليدي‌ها از مخاطبان آيه دور است، يعني هيچ گناهي به حريم آن بزرگواران راه نخواهد يافت.159 به عبارت ديگر: مقدّم داشتن "ليذهب عنكم الرجس" بر "ليطهركم تطهيراً" زمينه‌ي‌ استدلال به آيه‌ي‌ مزبور را براي عصمت اهل بيت (عليهم السلام) كاملاً مهيّا مي‌سازد.



ريشه‌ي‌ مغالطات


اساساً آلوسي نيز مانند بسياري ديگر از مفسران اهل سنت هم بين اراده‌ي‌ تكويني و اراده‌ي‌ تشريعي خلط كرده و هم بين اذهاب و تطهير دفعي با اذهاب و تطهير رفعي فرق نگذاشته است. اين دو اشتباه بزرگ، منشأ بسياري از مخالطات و مغالطات شده است. از اين  جهت اگر مطالعه كننده‌ي‌ تفسير روح المعاني و امثال آن، اين دو مطلب كليدي را هضم كند و مرز هر كدام را بداند متوجّه مغالطات آنها مي‌شود و مي‌تواند به اشكالات آنان پاسخگو باشد.
دهم: ممكن است بعضي از آيات قرآن موجب القاي اين معنا به ذهن باشد كه (معاذ اللّه) گناهي از رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) صادر شده است. اگر عصمت آن حضرت مورد خدشه قرار گيرد، عصمت ائمّه‌ي‌ اطهار (عليهم السلام) به طريق اولي مخدوش خواهد بود. به دو نمونه از آياتي كه مُوهم اين معناست، اشاره مي‌شود:
1 ـ در سوره‌ي‌ فتح آمده است: "إنّا فتحنا لك فتحاً مبيناً * ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك وما تأخّر"160: (پيغمبرا!) ما پيروزي آشكار و درخشاني نصيب تو كرديم تا گناه گذشته و آينده‌ات را خدا ببخشايد. اين چه گناهي است كه وعده‌ي‌ غفران آن داده شده است؟
جواب: ذنبي كه در اينجا آمده، ذنب اصطلاحي، يعني گناه و معصيت خدا نيست؛ زيرا گناه و معصيت خدا با توبه و استغفار عبد از يك سو و غفران الهي از سوي ديگر شستشو مي‌شود، نه با پيروزي و ظفرمندي يك مجاهد نستوه و مقاوم بر دشمن عنود ستمگر.
اين كه خداي متعالي به رسول گراميش (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: ما فتح مبين و آشكار (فتح مكّه) را نصيب تو كرديم تا تمام گناهانت را ببخشد، منظور كارهايي است كه به گمان باطل مردم جاهل و مشرك حجاز، گناه محسوب مي‌شد؛ زيرا رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سنّت‌هاي باطل، رسوم عاطل، آداب آفل و افكار فائل آنها را درهم شكست. نه تنها بت‌هاي جاهليت را برانداخت، بلكه با فكر بت‌پرستي در افتاد. از اين رو مشركان با تعجّب مي‌گفتند: "أجعل الالهة إلهاً واحداً إنّ هذا لشيءٌ عجاب"161، يعني: آيا خدايان ما (را ناديده گرفته و آنها) را خداي واحد قرار داده است؟ اين، چيز خيلي عجيبي است.
افزون بر اين، در جنگ‌هاي بدر، احد و... عدّه‌ي‌ زيادي از پدران، برادران و ساير بستگان همين كفّار و سران شرك و ستم، به دست مجاهدان با اخلاص اسلام كشته شده بودند. لذا آن حضرت در پيش آنها مجرم و مذنب تلقي مي‌شد.
وقتي كه فتح مبين (فتح مكّه) نصيب آن حضرت شد و مردم مكّه گذشت و بزرگواري او را در قالب عفو عمومي ديدند و با جفا كاري و ستم پيشگي خود نسبت به او و اصحابش مقايسه كردند، فهميدند كه حقّ با آن حضرت بوده است162 بدين ترتيب، آنچه را كه ذنب و گناه براي آن حضرت مي‌پنداشتند، در نظر آنها نيز بخشيده شد. ليكن آن قيام و اقدامها در نزد خدا اساساً گناهي نبوده، بلكه از بهترين اقسام اطاعت بوده است. كليم حق تعالي، حضرت موسي (عليه السلام) نيز، با آن كه معصوم بود، هنگامي كه مأموريت پيدا كرد تا پيام الهي را به دربار فرعون ابلاغ كند، گفت: خدايا! پس هارون را نيز همراه من به عنوان وزير و كمك كار بفرست تا اين رسالت خطير، به بهترين شكل امتثال شود: "... فأرسل إلي هارون* ولهم عليّ ذنبٌ..."163؛ زيرا من در نظر فرعونيان (، نه پيش تو) گناهكارم.
بنابر اين، نه كليم الهي (عليه السلام) مرتكب گناه شده بود و نه حبيب خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) گناهي داشت. پس گناهي كه به اين دو پيامبر اولواالعزم نسبت داده شده، از ديدگاه سران شرك و ستم بوده است، نه از نظر شرع و قانون خدا.
2 ـ در سوره‌ي‌ توبه آمده است: "عفا الله عنك لِمَ أذنت لهم حتّي يتبيّن لك الّذين صدقوا وتعلم الكاذبين"؛164 خدايت ببخشايد، چرا پيش از آن كه (وضعيت) كساني كه راست مي‌گويند براي تو روشن شود و دروغ‌گويان را بشناسي، به آنها اجازه دادي (و از حضور پيدا كردن در جنگ معافشان كردي)؟165
اگر چه در اين آيه لفظ ذنب، خطيئه، عصيان و  امثال آن به كار نرفته، ليكن به دو جمله‌ي‌ "عفا الله عنك" و "لم أذنت لهم" استدلال شده است. مي‌گويند: جمله‌ي‌ اول نشان مي‌دهد كه (معاذ الله) معصيتي از آن حضرت صادر شده و خدا مي‌خواهد بر او ببخشد و جمله‌ي‌ دوم گوياي اين معناست كه اجازه دادن به منافقان، صحيح نبوده است. از اين جهت او را سرزنش مي‌كند كه چرا چنين كردي؟166
جواب: آيات بعد نشان مي‌دهد كه:
اوّلاً، منافقان در صدد حاضر شدن به ميدان نبرد تبوك نبودند و استجازه‌ي‌ آنها تنها حالت صوري و ظاهر سازي داشت. از اين رو حتّي اگر پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز به آنها اجازه‌ي‌ عدم حضور نمي‌داد، باز هم در نبرد شركت نمي‌كردند. شاهد اين ادعا آيه‌ي‌ 44 همين سوره است كه مي‌فرمايد: "ولوْ أرادوا الخروج لأعدّوا له عُدّةً"؛ اگر واقعاً اراده‌ي‌ شركت كردن در جنگ داشتند  بايد سلاح تهيه مي‌كردند و خود را آماده مي‌كردند، در حالي كه هيچ اقدامي در اين باره نكردند.
ثانياً، شركت آنها در جنگ نه تنها نفعي براي مسلمانان نداشت، بلكه باعث تضعيف روحيه‌ي‌ لشكر اسلام مي‌شد: "لو خرجوا فيكم ما زادوكم إلّا خبالاً ولأوْضعوا خلالكم يبغونكم الفتنة وفيكم سمّاعون لهم والله عليم بالظالمين"167؛ اگر همراه شما مي‌آمدند و در جنگ شركت مي‌كردند جز اين كه مايه‌ي‌ فساد انگيزي و فتنه‌جويي گردند و در صفوف شما نفوذ كنند، كار ديگري نمي‌كردند. با توجّه به اين‌كه در ميان شما كساني حضور دارند كه سمّاع168 آنها هستند و خداوند همه‌ي‌ ستم پيشگان را مي‌شناسد.
چنان كه همين افراد (عبد الله بن ابي سلول، سركرده‌ي‌ منافقان همراه با يك سوم سربازان اسلام) در بين راه اُحُد برگشتند و در صدد خذلان و شكست رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و لشكر مسلمانان بودند.169 براي رسيدن به اين هدف به جاسوسي، تشويق ديگران به بازگشت، تشويق يهود و مشركان به جنگ با اسلام و... دست زدند و آن‌گاه كه سرانجام حق، پيروز و نصرت و ياري خدا آشكار شد، آنها بي‌ميل بودند. آيه‌ي‌ 48 اين سوره اشاره به همين قضيه دارد: "لقد ابتغوا الفتنة من قبل وقلّبوا لك الا êمور حتّي جاء الحقّ وظهر أمر الله وهم كارهون" و آنگاه كه پاي بعضي از اينها به ميدان اُحد رسيد، آثار شوم اين حضور در آنجا نيز ظاهر شد. بنابر اين، شركت آنها در جنگ تبوك نه تنها به صلاح سربازان اسلام نبود، بلكه صلاح اسلام و مسلمانان در عدم شركت آنها بود.
بنابر اين، اجازه‌ي‌ حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) به آنها در ترك جنگ، هرگز مايه‌ي‌ تضعيف قواي اسلام نشد. آري، سبب شد كه چهره‌ي‌ نفاقشان ديرتر آشكار و شناخته شود. در مقابل، اين فايده را داشت كه حرمت قانون و احترام شخص رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در جامعه شكسته نشود و هر گاه آن حضرت (به عنوان حاكم اسلامي) اعلام جهاد كند، همه‌ي‌ كساني كه توانايي دارند خود را ملزم به شركت كردن بدانند و حتي اگر منافقي در صدد شركت نكردن باشد خود را ملزم به اجازه گرفتن بداند، نه اين كه با زير پا گذاشتن فرمان حاكم و تمرّد و سرپيچي از دستور وي تخلّف كند و جسارت روا دارد.
در همين جنگ تبوك، سه نفر به نام‌هاي كعب بن مالك، مرارة بن ربيع، هلال بن اميّة، كه قرآن كريم از آنها به عنوان "ثلاثه‌ي‌ مخلّفه" ياد مي‌كند، با آن كه جزو گروه منافقان نبودند ولي بر اثر بي‌حالي، تن پروري يا به هر دليل ديگر، در جنگ شركت نكردند و از سربازي در راه خدا و حاكم جامعه‌ي‌ اسلامي، يعني رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سر باز زدند. اينجا بود كه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) احساس كرد اين آغاز ناميمون، فرجام شومي دارد و اگر اين بدعت، رسميت پيدا كند و به اصطلاح، قبح آن از بين برود باعث نفوذ ضعف و فتور در جامعه‌ي‌ اسلامي خواهد شد.
هنگام بازگشت از تبوك، اين سه نفر به انگيزه‌ي‌ عذرخواهي خدمت حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) رفتند اما پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هيچ سخني با آنها نگفت و مسلمانان را نيز از معاشرت و صحبت با آنان بر حذر داشت و بدين ترتيب، با برخورد سرد آن حضرت و جامعه‌ي‌ اسلامي مواجه شدند. اين مسئله آن قدر براي آنها سخت و شكننده بود كه نه تنها زمين با آن فراخي براي آنها تنگ آمد، بلكه از خودشان نيز به تنگ آمدند و فهميدند چاره‌اي جز بازگشت به خدا و توبه به درگاه او ندارند. از اين رو توبه‌ي‌ سختي كردند و در نهايت، توبه‌ي‌ آنها پذيرفته شد. آيه‌ي‌ 118 همين سوره درباره‌ي‌ آنها نازل گرديده است: "وعلي الثلاثة الّذين خُلّفوا حتّي إذا ضاقتْ عليهم الأرض بما رَحُبتْ وضاقت عليهم أنفسهم وظنّوا أن لا ملجأ من الله إلّا إليه ثمّ تاب عليهم ليتوبوا إنّ الله هو التوّاب الرحيم".170
بدين صورت حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) اجازه نداد كه قبح قانون شكني از بين برود و بدعت تخلّف از فرمان خدا و رسول، رسميت پيدا كند. بنابر اين، اجازه دادن حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) به آنان مبني بر ترك حضور در جنگ نه تنها نشان سوء تدبير و ضعف مديريت آن حضرت نبود، بلكه حكايت از ظرافت و لطافت از مديريت و تدبير قوي و فوق العاده‌ي‌ او مي‌كند.
در نتيجه هيچ عتابي متوجّه آن حضرت نبود، بلكه خداوند براي عتاب و سرزنش منافقان متمرّد، خطاب را اين گونه متوجّه حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) كرد. گويا به آن حضرت مي‌فرمايد: پيغمبرم! اجازه دادن و اجازه ندادن تو فرقي براي آنها ندارد. آنان هرگز در جهاد شركت نخواهند كرد، ليكن اگر اجازه نمي‌دادي چهره‌ي‌ كريه و نفاقشان بهتر و زودتر روشن مي‌شد، نه اين كه تو كار خلافي كرده باشي.
امّا جمله‌ي‌ "عفا الله عنك" جمله‌ي‌ دعايي است كه از سر شفقت، ترحّم، اظهار علاقه، ملاطفت و امثال آن صادر مي‌شود. چنان كه در زبان فارسي نيز متداول است كه مي‌گوييم: "خدا خيرت دهد، ديدي چه كردي؟" يا "خدايت بيامرزد، ديدي چه كردند؟" اين جمله‌ها دلالت بر صدور گناه از مخاطب نمي‌كند.
مثلاً انسان هتاك و جسوري مي‌خواهد به شخص محترمي اسائه‌ي‌ ادب كند، ديگري كه شاهد صحنه است با قوّه‌ي‌ قهريه، خواهش، التماس يا هر راه ديگري مانع اين هتاكي و جسارت مي‌شود و اسائه‌ي‌ ادب واقع نمي‌شود. در اينجا ممكن است آن شخص محترم به اين شخصي كه شاهد صحنه است، بگويد: خدا رحمتت كند چرا مانع شدي؟ مي‌گذاشتي كارش را بكند تا ديگران بدانند و بفهمند كه او چه انسان جسور و هتاكي است.
روشن است كه شاهد صحنه، مرتكب خلافي نشده، بلكه كار شايسته و لازمي نيز انجام داده است و آن شخص محترم، از كار او نه تنها ناراحت نشده، بلكه بسيار مسرور نيز شده است. از اين رو نه آن جمله‌ي‌ "خدايت بيامرزد" دلالت بر صدور كار ناپسند مي‌كند و نه اين جمله‌ي‌ "چرا نگذاشتي كارش را بكند؟"، بلكه از روي ملاطفت، مهرباني و امثال آن صادر شده است. بنابر اين، نه آيه‌ي‌ سوره‌ي‌ فتح، دلالت بر صدور گناه از حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌كند و نه آيه‌ي‌ سوره‌ي‌ توبه دلالت بر ارتكاب عمل ناپسند و استحقاق سرزنش و ملامت داشتن آن حضرت (صلي الله عليه و آله و سلم) دارد.171

 

بخش چهارم: نكته‌ها



1 ـ طهارت‌هاي سه‌گانه و آيه‌ي‌ تطهير


در اثناي كلام، آيه‌ي‌ مربوط به طهارات سه‌گانه (وضو، غسل و تيمم) مطرح شد. از اين رو مناسب است با بحث گسترده‌تر، زواياي آن روشن شود و آن‌گاه با آيه‌ي‌ تطهير سوره‌ي‌ احزاب مقايسه گردد. تحصيل طهارت معنوي و روحي يكي از بزرگ‌ترين و اساسي‌ترين اسرار احكام الهي است كه زمينه‌ي‌ آن در تمام احكام عبادي و غير عبادي مشاهده مي‌شود. بر اين اساس، در سوره‌ي‌ مباركه‌ي‌ مائده بعد از امر به وضو، غسل و تيمم مي‌فرمايد: "ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج ولكن يريد ليطهّركم"؛172 خدانمي‌خواهد با جعل احكام ديني بر شما سخت بگيرد، بلكه مي‌خواهد شما را تطهير كند. طهارت موردنظر در اين آيه، عمدتاً طهارت معنوي و اخلاقي است، نه طهارت ظاهري و جسمي؛ زيرا با اندكي آب وضو و مقداري خاك تيمم، طهارت ظاهري حاصل نمي‌شود، در حالي كه تحصيل طهارت معنوي با اين مقدار آب و خاك ممكن است. سرّش آن است كه:
اوّلاً، هر يك از وضو، غسل و تيمّم بدل از آنها، عمل عبادي شمرده مي‌شود.
ثانياً، در تمام اعمال عبادي، از جمله وضو، غسل و تيمم قصد قربت شرط است.
ثالثاً، قصد قربت با آب كم يا زياد و حتّي با خاك نيز قابل تحصيل است.
بدين ترتيب مي‌توان گفت: طهارت در اين آيه، عمدتاً به طهارت معنوي برمي‌گردد. آري، گاهي طهارت ظاهري و جسمي نيز به صورت ضمني حاصل مي‌شود. بنابر اين، هدف عمده از جعل احكام دين، خاكسار كردن انسان و سركوب منيّت و خودخواهي او است، تا انسان را از هواپرستي و معصيت كه زمينه‌ي‌ شرك است، نجات دهد. توضيح اين كه: هر معصيتي به شرك منتهي مي‌شود و هر عاصي در حال معصيت ادعاي ربوبيت و خدايي دارد؛ زيرا كسي كه دست به گناه مي‌آلايد اگر جاهل قاصر باشد و اصلاً نداند كه اين كار خلاف است يا بداند كه خلاف شرع است ولي در حين عمل، از معصيت بودن آن يا مصداق معصيت بودن آن غافل يا ناسي يا ساهي باشد، اصلاً معصيت نكرده است: "رفع عن أُمّتى تسعة: الخطاء، والنسيان، وما أُكرهوا عليه، وما لا يطيقون، وما لا يعلمون، وما اضطروا إليه، والحسد، والطيرة، والتفكّر فى الوسوسة فى الخلق مالم ينطق بشفة".173
امّا اگر بداند كه فلان كار خلاف شرع است و در حين عمل، متوجّه نيز باشد در صورتي مرتكب آن مي‌شود كه سه مقدّمه را طي كند:
1 ـ مي‌دانم كه خدا اين كار را حرام كرده و ترك آن را از من خواسته است.
2 ـ ميل و هواي من از من مي‌خواهد كه اين كار را انجام دهم.
3 ـ تمايلات و خواسته‌هاي نفساني من بر امر و فرمان الهي مقدّم است.
بعد از طيّ اين مراحل سه‌گانه دست به گناه مي‌زند. بنابر اين، در تحليل صحيح، حقيقت هر گناه و معصيتي، به ادّعاي ربوبيت برمي‌گردد. از اين جهت فرموده‌اند: هيچ گناهي را كوچك نشماريد،174 بلكه بايد توجّه داشت كه هنگام معصيت با فرمان چه كسي مخالفت مي‌شود. از اين رو بعضي از بزرگان گفته‌اند: هيچ معصيتي، صغيره نيست، بلكه هر گناهي كبيره شمرده مي‌شود؛ زيرا عصيان خداي بزرگ است. البته، گناهان در مقايسه‌ي‌ با يكديگر به بزرگ و بزرگ‌تر تقسيم مي‌شوند.
اين‌كه قرآن كريم مي‌فرمايد: اكثر كساني كه ادعاي ايمان مي‌كنند، مشرك هستند؛ "وما يؤمن أكثرهم بالله إلّا وهم مشركون"،175 شايد اشاره‌اي به همين ادعاي ربوبيت در حال عصيان عمدي داشته باشد.
بنابر اين، حقيقت وضو، غسل، تيمّم و تحصيل طهارت كه در آيه‌ي‌ مباركه‌ي‌ سوره‌ي‌ مائده آمده، براي متواضع و خاكسار كردن انسان از منيّت و خود خواهي است تا اهل ادعا نباشد. چنين انساني هرگز همانند شيطان "أنا خير منه"176 نمي‌گويد، بلكه مي‌گويد: تابع دستور خدايم.
مرحوم استاد الهي قمشه‌اي(رضوان‌ الله‌ تعالي‌عليه) در اشعار نغز و شيوايش مي‌گويد:
مــن "الهـي هـو الله گـو" يـم
و ز انا الحق به دل هاي و هويم
ذرّه‌ام يا كه خورشيد، از اويم
خودگدايم من آن آستان را177
سخن از "هو الله" است، نه "أنا الله". سخن از الهيّت او است، نه اُلوهيت من. آن كه دست به گناه مي‌زند، در حقيقت "انا الله" گو است. اما آن‌كس كه هو الله مي‌گويد، هرگز دست به معصيت نمي‌زند و دامن به گناه نمي‌آلايد. بنابر اين، ثمره‌ي‌ اصلي وضو و غسل و تيمم و ساير احكام ديني، تطهير نفس و تزكيه‌ي‌ روح از همين منيّت و خودخواهي است.
امّا تطهيري كه در سوره‌ي‌ احزاب براي اهل بيت (عليهم السلام) مطرح است، بالاتر و عميق‌تر از اين مباحث است؛ زيرا خداوند نفرمود همان‌گونه كه براي تطهير ديگران احكامي وضع كرده‌ام براي تطهير شما نيز احكامي مقرّر كردم، بلكه فرمود: خداوند شخصاً اراده كرده است شما را پاك و مطهّر گرداند تا از خطر هر عصيان، نسيان و خطايي مصون و محفوظ باشيد. و چون تطهير اهل بيت (عليهم السلام) مراد مستقيم خداست و بدون واسطه، به اراده‌ي‌ خود خدا نسبت داده شده است، تخلّف پذير نيست.

2 ـ مقام مخلَصين


در بحث‌هاي گذشته مطالبي درباره‌ي‌ مخلَصين (به فتح لام) مطرح شد و گفته شد كه اين گروه در قرآن كريم از مقام و موقعيتي ويژه برخوردارند و بعضي از آنها نيز اسوه و الگو براي هدايت پويان معرفي شده‌اند.
يكي از اين مخلَصين حضرت يوسف (عليه السلام) است كه سمبل پاكي و پاكدامني شناخته مي‌شود. قرآن كريم درباره‌ي‌ آن حضرت مي‌فرمايد: همسر عزيز مصر قصد يوسف كرده بود و يوسف نيز، اگر برهان پروردگارش را نديده بود، قصد او مي‌كرد. ـ ليكن او قصد آن زن نكرد؛ چون برهان خدا را ديد ـ ارائه‌ي‌ برهان خدا براي آن بود كه بدي و آلوده دامني را از او بازداريم؛ زيرا او از بندگان مخلَص ما بود: "ولقد همّت به وهمّ بها لولا أن رَءا برهان ربّه كذلك لنصرف عنه السوء والفحشاء إنّه من عبادنا المخلَصين".178
مرحوم استاد علّامه‌ي‌ طباطبايي ذيل اين آيه، با برشماري بيش از بيست سبب و انگيزه براي آلوده شدن دامن حضرت يوسف (عليه السلام) در آن صحنه، مي‌گويد: هر يك از اين اسباب و انگيزه‌ها اگر به كوه برخورد مي‌كرد آن را منهدم مي‌ساخت و اگر به صخره‌ي‌  سخت و محكم توجّه مي‌كرد باعث ذوب آن مي‌شد.179 امّا همين ارائه‌ي‌ برهان موجب گرديد كه يوسف (عليه السلام) از آزمون الهي سرفراز بيرون آيد. آنچه موجب ارائه‌ي‌ اين برهان گرديد بهره‌مندي حضرت يوسف (عليه السلام) از اخلاص كامل و قرار داشتن او در صف مخلَصين بوده است.
خداي سبحان، افزون بر آن كه يوسف (عليه السلام) را از زشتي و ناپسندي بازداشت، بدي و آلوده دامني را نيز از او دور كرد. بنابراين، براثر عنايت ويژه‌ي‌ الهي، هيچ‌گاه بدي و ناپسندي به سراغ حضرت يوسف (عليه السلام) نيامد. لذا او هرگز خيال بدي نداشت، نه اين‌كه بدي به سراغ وي آمده باشد ولي او خود را حفظ كرده باشد. در آيه‌ي‌ تطهير نيز مي‌فرمايد: خدا اراده كرده است كه رجس و پليدي را از اهل بيت (عليهم السلام) دور كند، نه اين‌كه اهل بيت (عليهم السلام) را از رجس و پليدي دور كرده باشد. از اين جهت گناه و ناپاكي نمي‌تواند به مقام قدس آن ذوات نوراني هجوم آورد. بدين ترتيب، اهل بيت (عليهم السلام) نه تنها گناه نمي‌كنند، بلكه خيال گناه ـ كه آن نيز رجس نفساني است ـ به ذهن آنان خطور نمي‌كند.

3 ـ تلاش تعصب‌آميز


عمده‌ي‌ تلاش علما و مفسران اهل سنت براي داخل كردن همسران پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در آيه‌ي‌ تطهير بدان منظور است كه توجيهي براي اقدامات ناپسند عايشه در راه اندازي فتنه‌ي‌ جمل پيدا كنند. چنان كه آلوسي، مفسر بزرگ اهل سنت تلاش مي‌كند تا با وارونه جلوه دادن و ناديده گرفتن حقايق تاريخي ـ كه در كتب اهل سنت آمده ـ اثبات كند كه عايشه هيچ‌گونه اشتباهي را مرتكب نشده است،180 ليكن اين تلاش‌ها ثمري  ندارد؛ زيرا حركات خود عايشه و اعترافات او نشان مي‌دهد كه خودش را در به راه انداختن جنگ جمل مقصّر مي‌دانست. برخي از اين اعترافات بدين شرح است:


ـ هنگام تلاوت آيه‌ي‌ "وَقرْنَ في بيوتكُنَّ"181 چنان گريه مي‌كرد كه روسري يا مقنعه‌اش خيس مي‌شد.182


ـ در اواخر عمر عايشه، ابن عبّاس با او ملاقات كرد و او را ستايش نمود. پس از آن، عبد الله بن زبير بر خاله‌ي‌ خود، عايشه وارد شد. عايشه به او گفت: ابن عبّاس پيش من آمد و مرا ستايش مي‌كرد، ليكن دوست دارم كه در بين مردم فراموش شده بودم.183

 

ـ همواره در آرزوهايش مي‌گفت: "اي كاش درختي بودم"؛ ياليتنى كنت شجرة184، "اي كاش پاره سنگي بودم"؛ ياليتنى كنت حجرا185، "اي كاش اصلاً پا به جهان نگذاشته بودم"؛ يا ليتنى لم أُخلق186، "اي كاش در آن روز در جنگ شركت نكرده بودم و در خانه‌ي‌ خود چون ساير همسران پيامبر مي‌نشستم. در خانه نشستن همانند ساير همسران پيامبر، برايم بهتر از آن بود كه ده فرزند نام‌آوري همچون عبدالله بن زبير و عبد الرحمن بن حارث از آن حضرت مي‌داشتم".187

ـ هنگام احتضار، سخت ناراحت و پريشان بود. به او گفتند: تو فرزند ابوبكر صديق و مادر همه‌ي‌ مؤمنان هستي، چرا اين قدر ناراحتي؟ در جواب گفت:جنگ جمل همانند استخواني در گلويم گير كرده است. اي كاش در آن روز مرده بودم يا در شمار فراموش شدگان قرار مي‌داشتم.188 [و كسي به سراغ من نمي‌آمد]. اين اظهار تأسّف‌ها و گريه‌هاي عايشه همه از آن جهت است كه روزي با استفاده‌ي‌ ناصحيح از عنوان اُمّ المؤمنين سوار بر شتر سرخ مو شد و در جنگ جمل مقابل وصي رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) ايستاد و باعث كشته شدن جمع كثيري از مسلمانان گرديد، كتاب‌هاي تاريخي كشته‌هاي دوطرف را از ده هزار تا بيست و پنج هزار نفر ذكر كرده‌اند.189
از اين رو هنگام وفات در جواب از اين سئوال كه آيا دوست داري كنار رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) دفن شوي؟ گفت: نه، من بعد از پيامبر خدا حوادثي را پيش آوردم. مرا در بقيع كنار همسران پيامبر دفن كنيد.190 ذهبي، دانشمند اهل سنّت مي‌گويد:مقصود عايشه از حوادثي كه نام مي‌برد، جنگ جمل است.191
اين تعبيرات نشان مي‌دهد كه خود عايشه از پيش آوردن جنگ جمل، كاملاً پشيمان بود و بر اثر فشار وجدان، آرزو مي‌كرد كه اين حادثه‌ي‌ فاجعه آميز از ذهن او و جامعه محو گردد. بنابر اين، تلاش آلوسي و ساير همفكران او كاري از پيش نمي‌برد.مرحوم استاد علّامه طباطبايي در جلسات درس مي‌فرمود:
برخي مسائل با آن كه بر حسب ظاهر چندان مهم به نظر نمي‌رسد، مورد تأكيد قرآن كريم قرار گرفته است .

 

والحمدلله رب العالمین

 

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

 

التماس دعا

 

کلبه فرهنگی حسین اکبری نودهی

www.nodehaki.blogfa.com